
شهر عاشق،شهر با احساس هاست
در هوای شهر عطر یاس هاست
شهر عاشق از من وتو دور نیست
لیک،دیدش بر همه مکسور نیست
آن کسی بر شهر عاشق دست یافت
کس برون فارغ شدوبر دل شتافت
شهر عاشق شهر من،شهر شماست
خاکهای شهر عاشق پر بهاست
مردمان شهر ما خوب اند وپاک
اندکی دارند بر دل گردوخاک
گر سخن گویم ز دلبر مردمان
خوش نشیند بر دل پیروجوان
باز میگویم ز عشق بی کران
تا توانی بذر آن بر جان فشان

وقتی می بینی که من افسرده ام
نباید بگذاری
نباید سکوت کنی
یا فقط همدردی کنی.
بنا کننده شادی های من باش!
مگر چقدر وقت داریم؟
یک قطره ایم که می چکیم ،در تن کویر و تمام می شویم.
"آنتوان دوسنت اگزوپری"
می خواهمت چنانکه شب خسته،خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه ،آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی خواب را
خدایا!
ذهنم پریشان است،
قلبم بی قرار است،
افکارم شوریده اند و درمانده ام.
پس رشته زندگی ام را به دست های امن تو می سپارم.
خدایا!
مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد،
با اشک دیگران اشک بریزد،
از شادی دیگران شاد شود
و رنج دیگران را رنج خود بداند.
قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند.