عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ساکت و نامرئی می گذرد و همه چیز را بر سر راه خود تکان میدهد .
بسیاری می دانند چه کنند،اما عده کمی به آنچه می دانند،عمل می کنند.
"آنتونی را بینز"
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم،
اما نه زندگی کردن را،تنها به زندگی،سالهای عمر را افزوده ایم
نه زندگی را به سالهای عمرمان.
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم.
بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم،بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم.
فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را،ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را.
عجله کردن را آموخته ایم ،نه صبر کردن را.
فرصت بیشتر،اما تفریح کمتر،تنوع غذایی بیشتر اما تغذیه ناسالم تر
درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر،منازل رویایی اما خانواده ای از هم پاشیده....
زندگی فقط حفظ بقا نیست،بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.
هر روز،هر ساعت و هر دقیقه خاص است و ما نمی دانیم که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد.
تا حدی که می توانیم شاد و مسرور باشیم،چرا که شادتر بودن،معادل زنده تر بودن است.
شادی و زندگی هر دو با هم رشد می کنند.
هرچه انسان زنده تر باشد شادتر است و بالعکس هر چه انسان شادتر باشد زنده تر خواهد بود.
غم و اندوه باعث به هدر رفتن انرژی زندگی می شوند.
انسان اندوهگین نمرده است،اما زنده هم نیست.او جایی در میان مرگ و زندگی سرگردان است.
شاد بودن به معنای هماهنگ بودن با هستی است.
شادی به معنای زندگی تمام و کمال است.
مثل اون سایه که همراست،مثل اسمی که باهامه
تو رو باور کرده بودم واسه لحظه های آغاز
واسه اوج آبی عشق تو هوای خوب پرواز
تو رو باور کرده بودم با تمام اشتیاقم
واسه حجم ساکت یأس،توی خالی اتاقم
تو رو باور کرده بودم به گمونم که تو ماه ی
ساده بودم،آره ساده چه خیال اشتباهی
تو فقط یک خواب بودی،یک توهم می دونستم
باید از تو می بریدم،خواستم،اما نتونستم...