تبليغاتX
آسمان
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم
چرا با دست خود انسان گذاردبه پابندی که بر جانش غم آرد           

چرا خود آورد مشکل به راهش سپس ماند به راه حل نگاهش

چرا  عهدی بدون فکر بندد که فرد باخرد بر آن بخندد

چرا راحت غلامی را پذیرد و یا راه کنیزی را بگیرد

چرا با دست خود یا با زبانش زند بر جان ومال خلق آتش

چنین پاسخ دهم بر این چرا ها ؟

که نشناسد بشر خیر خودش را

کنون باید خرد بر پیش گیرد

رهی را بر صلاح خویش گیرد

تجارب را به کار خویش آرد

به عشق بی بهانه دل سپارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 22:44  توسط كيميا  | 

تقدیم به داداشی گلم،پیمان جان

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری!اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است،فراموش نخواهی کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 22:27  توسط كيميا  | 

 چه دورم،دور و بی فردا

 چه سردم ،سرد و خاکستر

 شبیه لحظهء بدرود

 شبیه بوسهء آخر

 چه خاموش اومدی تا عشق

 چه معصوم ،مثل مریم زار

 رها کن ترّه ها در باد  

 رها كن،دست من بسپار

 از آغاز تبسم باش

 كمي فكرِ منِ دلگير

 تواين تكرار بي فرجام

 در اين تلخاي دامن گير

 اگر پيشِ تو خاموشم

 نگو،نگو عشق تو با من نيست

 قفس تنگه،نفس تنگه

 مجالي از تو گفتن نيست

 به من سهمي بده از عشق

 از اون چشمان ويرانگر

 به بوداي نگاه خود

 منو مومن كن اي كافر!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 22:17  توسط كيميا  |