اگر امروز در برابر مشکلات پایداری و بردباری نکنیم،فردا زیر آن خرد و نابود خواهیم شد.
"ناپلئون"
عشق وسیله ای است که تمام دردسرهای کوچک را به یک دردسر بزرگ تبدیل می کند.
"ولتر"
لبخند نقش عجیبی را در زندگی بازی می کند، دایره مناسبات شما را وسیع تر می کند ،به افراد این احساس را می دهد که می توانند وارد دنیای شما شوند و بالاخره مهربانی شما را به دیگران نشان می دهد.حالا علم هم پشتوانه مدعای فوق شده است، دانشمندان امروز دریافته اند.لبخند هورمون های استرس زا در بدن را ضعیف می کند، این هورمون ها عامل ضعف سیستم دفاعی و ایمنی بدن است.
لبخند 42 ماهیچه صورت را به تحرک وا می دارد و این تحرک یعنی انقباض این ماهیچه ها و کم شدن جریان خون به مغز و باز این پدیده یعنی کاهش جریان خون در مغز و کاهش دمای هیپوتالاموس که عامل تنظیم احساسات در بدن است.
لبخند به خاطر تغیراتی که در مجاری تنفسی ایجاد می کند، باعث می شود هوای بیشتری از بینی به حریم مغز برسد ودر نتیجه از دمای آن کاسته شود و هر چه دمای مغز پایین تر باشد،شادابی انسان بیشتر می شود.
حالا چرا معطلی،لبخند که خرجی نداره، حتی اگر شده یک قطره از آن را در جام زندگی بریز.....
باغ نیلوفر من
قد بکش رشد بکن
به هوا و به هوس پشت بکن
گل رخسار تو از بیم به دور
غم به خود راه مده
جامه یأس برازنده اندام تو نیست
آرزوهای تو زیبا هستند
گر وجودت به خرد بار ز دانش گیرد
کهکشان در کف توست
چرخ جولانگه توست
می توانی به سر چرخ و فلک پای نهی
ماه را لمس کنی
همنشین زُحل و زهره و مریخ شوی
گر بخواهی به هدف های رفیعت برسی
چاره، خود باوری است
تو گل سر سبد اشرف مخلوقاتی
تو مقامت والاست
تو توانا هستی
که تو دانا هستی
رو به افکار خودت رخت حقیقت پوشان
دانش و تجربه و باور و اندیشه و تو
همه ارکان ره روشن فردا هستید
اگر در اولین قدم،موفقیت نصیب مان می شد،سعی و عمل دیگر معنی نداشت.
"موریس ترلینگ"
یک روز دردناک می تونه خاطره ی هزاران روز شاد را پاک کنه.
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش وغمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
منطق ، نوری است در ظلمت، همانگونه که خشم،ظلمتی است در میان نور.
زندگی، واقعآخسته کننده کسالت آور و یکنواخت شده است.
اما این درست نیست، اصلآ درست نیست.
هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای طاقچه یا درختی در باغچه ،
جدا از تو و نیروی تغییر دهنده ی تو، گله مکن.
هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو ،بدون کار تو، بدون نگاه انسانی تو،
بدون توان درگیری و مقامت تو، بدون مبارزه ی تو ،پافشاری تو،سرسختی تو، محبت تو،ایمان تو،
نفرت تو، خشم تو، فریاد تو و انفجار تو، بازهم زندگی ست و می تواند زندگی باشد.
ما نکاشته هایمان را هرگز درو نمی کنیم.
اینک به مدد نیرویی که در توست چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت، چیزی نو و پر نشاط بساز.....
کاش چون پاییز بودم...........
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچون باران
دامنم را رنگ می زد
وه.....چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند.....شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمهء من...........
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشق ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم...........
عشقی که هر روز تازه تر نشود،اندک اندک به عادت تبدیل می شود و رنگ بردگی به خود می گیرد.