اگر به خاطر تزکیهء روح،قدری غمگین باید بود ـ که البته باید بود .
ضرورت است که چنین غمی،انتخاب شده باشد نه تحمیل شده.
غصه،منطق خود را دارد.علیه منطق غصه حتی اگر منطق ترین منطق هاست،
آستین هایت را بالا بزن! غم محصول نوع روابطی است که در جامعه شهری ما ودر
جهان ما وجود دارد.علیه محصول،علیه طبیعت،و علیه هر چیز که غم را سلطه گرانه و مستبدانه
به پیش می راند،بر پا باش! زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بد، قصد سخت جان می آید،نه یک
شاعر تلطیف کننده ی روان،حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی...........
قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار!
لااقل بادبانی بر افراز،پارویی بزن و بر خلاف جهت باد تقلایی کن!
سخت ترین توفان،مهمان دریاست نه صاحبخانه آن!
من آب پاکم که عطش تشنگی زمین را فرو می نشاند. 
با تو ای غریبه، با من روزگاری آشنا کرد
من تلاش سبز جنگل،واسه نور گرم خورشید
دست تو گلای نور رو،از روی شاخه ها می چید
من بلور آرزو رو توی چشمانی شکستم
که تو آینیهء قلبش ،غیر نقش خود نمی دید
من شکستم عاشقونه،در حضور قبله گاهی
که می شد یه روزی باشه،واسه من یه جون پناهی
توی ذهن سادهء خود،بتی از تو ساخته بودم
تو و اون غرور سنگین، من و درد اشتباهی
رفتی و من که نرفتم ،دل من عمری باهاته
توی دستای نجیبت،توی گرم خنده هاته
میتونی منو ببینی،من کنارتم همیشه
هر کجا باشی غریبه ،سایه من زیر پاهاته
خداوند روح آدمی را با دو بال آفرید، تا برفراز آسمان عشق و آزادی پرواز کند.
من می خوام در تو بمونم من می خوام در تو بمیرم
سر روی خاکت می ذارم عمریه که سجده گاهی
بی تو در هر جا غریبم عمریه برام پناهی
جاودانه در تو خفته استخوان پدر من
عاشقانه در تو مانده تار و پود مادر من
هر کجا در هر دیاری مُهر تو در دفتر من
نام تو ایران خوبم تا ابد تاج سر من
ای وطن، ای خاک پاک تربت عشاق جامی
خاک فردوسی و حافظ خاک سعدی ،خاک جامی
می پرستم کوچه ها تو کوچه های آشنا تو
نور خورشید و تو روزات رنگ مهتاب شبا تو
در تو عشقم زد جوانه عاشقیها رو شناختم
کاخ عشقو در تو ساختم زندگی رو در تو باختم
پرچم من ،ای سه رنگت خون و پاکی ،سرفرازی
من ز سر تا پا غرورم تا که تو در اهترازی
آنگاه که رازهای خود رابرای باد بازگویی،دیگر حق نداری او را به خاطر افشای آنها نزد درختان سرزنش کنی.
ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارق!
گذاشته روی میز من یک پوشه
که اسم عاشق های بنده توشه:
زری،پری،سکینه،زهره،سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری وپرند و پروین
سفید و سبزه ،گندمی و زاغی
بلوند و قهوه ای و پر کلاغی
هزار تا خانمند توی این لیست
با عده ای که اسمشون یادم نیست
گذشت دوره ای که «ما» یکی بود
«خدا» و «عشق» آدما یکی بود
نامه ی مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی و ایمیلی
شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن پارک بهجت آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پلّه که هس،نیازی به کمند نیست
تو کوچه غوغا می کنند و دعوا
چهار تا یوسف،سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی فروغه
اگر می گن عاشقتم دروغه
تو کوچه های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت!
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب گریه کردن؟
دلای بی افاده یادش به خیر
دختر کای ساده یادش به خیر
سروده:ابوالفضل زرویی نصر آباده،طنز پرداز معاصر
یاد و خاطره چیست؟
آیا چیزی جز برگ پائیزی است، که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچد و سپس برای زمان طولانی در خاک دفن می شود.
با خدا گرم های وهو بودم
او سراپا بزرگی و بخشش
من چو گنجشک یاوه گو بودم
بر پریشانیم نمی خندید
می گسستم اگر ،نمی رنجید
خسته از خویش و خسته از هستی
کفر گفتم که بشکند جامم
شاید از روی خشم و بی مهری
خط بطلان کشد به فرجامم
مهربان بود و چشم پوشی کرد
پیش دیوانه ای ،خموشی کرد
نه از دلای خفته در گل بخونیم
کاشکی که لاله ها بازم سر در آرند از تو چمن
نه روی خاک تیرهء پاک جوونای وطن
کاشکی که همسایه همون همسایهء قدیمی بود
تو سایهء مهربونش امنیت قدیمی بود
کاشکی که سایه های شب نقشی بود از ماه و زمین
نه سایهء وحشی از دشمن مونده در کمین
کاشکی های های شب بوی شقایق نمی داد
خبر ز پر پر شدن دلای عاشق نمی داد
بجرم عشق خاکمون
خاک عزیز و پاکمون
گلوله های بی امون
شب و چراغون نمی کرد
دلای پر عاطفه رو
تو سینه ها خون نمی کرد